چرا فارسی در ایران به عنوان زبان میانجی انتخاب شده و نه زبان های دیگری که جمعیت بیشتری در کشور دارند؟

"وخون هرگز نمي خسبد
و خون همواره مي جوشد
به راه سرفرازي ها
به راه بي نيازي ها..."
يكم آذرماه ياد آور خاطرۀ تلخ دشنه آجين شدن داريوش و پروانه فروهر ، از پويندگان راه سرفرازي ايران و روسياهي عاملان اين جنايت شوم در پيشگاه ملت ايران است. جنايتي كه نه از اين دولالۀ گلگون كفن آغاز و نه به آنان ختم شد.
با مرخصي استعلاجي مهندس عباس امير انتظام،موافقت نشده و ايشان بايد روز اول آذر ماه خود را به زندان اوين معرفي كنند
.jpg)

احزاب سیاسی در اغلب کشورهای جهان نه به گونه ای تصادفی که بر بستر "شکافهای اجتماعی" موجود در آن کشور شکل گرفته اند. شکافهای اجتماعی مولفه های تمایز بخشی هستند که گروهها و نیروهای اجتماعی یک جامعه را از یکدیگر تفکیک می کنند. از مهم ترین این شکافها می توان از مولفه هایی چون طبقه، منزلت، جنسیت، مذهب، قومیت و ... نام برد که تعلق ذهنی یا عینی به هر یک از این مولفه ها، در شکل گیری آرا و کنشهای سیاسی فرد تاثیر تعین کننده ای دارد. این شکافها کمابیش در همه جوامع انسانی وجود دارند اما بسته به اوضاع سیاسی و اجتماعی هر جامعه بسیاری از این شکافها "فعال" و بسیاری دیگر "غیر فعال" می شوند. در واقع این "شکافهای فعال اجتماعی" هستند که آرایش احزاب و نیروهای سیاسی جامعه را شکل می دهند. به این ترتیب که هرچقدر که شکافهای فعال اجتماعی کمتر باشد، بلوک بندی های سیاسی نیز محدودتر می شود و احزاب سیاسی فراگیر و نیرومندی بر عرصه سیاست کشور استیلا می یابند و به ویژه در یک "جامعه تک شکافی فعال" این وضعیت به یک دموکراسی دو حزبی منتهی می شود.بلعکس هر چقدر که شکافهای فعال اجتماعی بیشتر باشد، با تعدد احزاب رقیب و گاه متخاصم سیاسی مواجه می شویم که در یک شرایط سامان یافتگی سیاسی منجر به پیدایش دموکراسی های پارلمانی چند حزبی می شود. بنابراین می توان چنین عنوان کرد که احزاب سیاسی در واقع "نمایندگی" منافع و خواستهای متضاد و گاه متخاصم موجود در شکافهای اجتماعی را بر عهده دارند.*
با نزدیک شدن به زمان انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری اسلامی ایران، از سوی برخی از فعالان مدنی کشور، تلاشهایی در راستای حمایت از یکی از کاندیداهای احتمالی طیف موسوم به اصلاح طلب یا دوم خردادی آغاز شده و همه این فعالان نیز نکاتی را در مورد ضرورت حمایت از فلان کاندیدا مطرح می کنند. اما آنچه در این بین نادیده گرفته شده و بدان پرداخته نمی شود این است که آن کاندیدا قرار است نمایندگی کدام یک از "گروهها و نیروهای اجتماعی" را بر عهده بگیرد؟این نکته مهم شاید بیانگر چرایی شکست تجربه ۸ ساله اصلاح طلبان و بیهودگی روی آوردن مجدد به این جریان باشد.
در حال حاضر جریان دوم خردادی بر شالوده هیچ یک از شکافهای اجتماعی به راستی موجود در جامعه ایران بنا نشده اند. البته شاید بتوان در خوشبینانه ترین نگاه چنین عنوان داشت که جریان دوم خردادی نماینده نیروی نو اندیش دینی در کشور است. در صورت پذیرفتن این ادعا و نادیده گرفتن عملکرد محافظه کارانه سیاسی و اجتماعی این طیف، و نیز نادیده گرفتن این واقعیت که بسیاری از نیروهای غیر حکومتی این نیرو، دارای تفاسیر پیشرو تر از جریان دوم خردادی هستند، باز هم نمی توان تنها بر اساس یکی از شکافهای اجتماعی در جامعه چند شکافی ایران امروز، ادعای نمایندگی اجتماعی داشت. در چنین وضعیتی بود که در دوره ششم مجلس شورای اسلامی نیز که به مجلس اصلاحات معروف شد، همانند ادوار پیشین و پسین، نمایندگان شکافهای ساختاری جامعه ایران ( یعنی شکافهایی که به طور مستقیم با نظام تقسیم کار اجتماعی مرتبط هستند)، در عمل تنها به طرفداران سرمایه داری دولتی و بورژوازی تجاری (دلال) محدود شده و در سیاستگذاریهای مجلس نقش عمده داشته اند و در این بین هیچ نقشی برای دیگر نیروهای اجتماعی و تولیدی جامعه در نظر گرفته نشده است.*
در سالهای موسوم به اصلاحات نیز هیچ فرصتی جهت پیدایش و رشد نهادهای نمایندگی به نیروهای اجتماعی داده نشد و علت این مسئله نیز واضح بود. جریان دوم خردادی به علت گفتمان حکومتی و تقلیل گرایش در یک شرایط برابر از بسیج اجتماعی ناتوان بوده و هست و به نیکی می داند که فاقد موقعیت نمایندگی برای نیروهای اجتماعی فعال و نیمه فعال در عرصه جامعه ایران می باشد. در حالی که جناح موسوم به اصولگرا از این موقعیت بهره مند بود. تنها راهکار جریان دوم خردادی در این بود که با منسجم و متحد کردن نیروهای اجتماعی، به یک جنبش فراگیر ملی بر علیه جناح مخالف شکل دهد. اما به دو دلیل از اتخاذ این رویکرد خودداری کرد. نخست اینکه به دلیل ماهیت کاملن حکومتی این جریان، گردانندگان آن از پیامدهای احتمالی چنین اقدامی واهمه داشتند و دوم اینکه جریان دوم خردادی، به علت فقدان پایگاه مشخص سیاسی و اجتماعی، تصویر روشنی از موقعیت احتمالی خود در پی چنین اقدامی نداشتند. بنابراین جریان دوم خردادی علی رغم آنکه خود را خواستار اصلاحات و بهسازی نشان می دهد، خود بیش از هر جریانی دیگری به تداوم وضعیت موجود دلبسته است. زیرا در صورت بروز هرگونه دگرگونی عمیق در ساختار حکومتی ایران، مبنای وجودی جریان موسوم به دوم خردادی از میان می رود. زیرا بقای این جریان منوط به سخنگو نمایی از سوی نیروهای اجتماعی سرکوب شده است که در صورت پیدایش نهادهای نمایندگی، این نقش نیز از دوم خردادیها توسط نمایندگان واقعی ستانده می شود."فقدان نمایندگی اجتماعی" اساسی ترین دلیلی است که جریان دوم خردادی را در فرآیند گذار به دموکراسی ناکارآمد و بی انگیزه می کند.
*: ن ک بشیریه، حسین، جامعه شناسی سیاسی، تهران، نشر نی، چاپ دهم (۱۳۸۳)، صص ۱۰۶-۹۹.
*: ازغندی، علی رضا، درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران، تهران، نشر قومس، چاپ اول (۱۳۸۵)، ص ۱۷۵.
داریوش آشوری

در دورانِ سیسالهیِ پس از انقلابِ اسلامی، به دنبالِ شوکی که بر اثرِ آن به ذهن و روانِ مردمِ ايران و بخشِ بزرگي از جهان وارد شد، پرسشهايِ بسياری در بارهيِ زمينهها و شرايطِ امکانِ اين انقلاب در ذهنها نقش بست. اين پرسشها ناگزير کندـوـکاو در بابِ زمينههايِ فرهنگي و سياسيِ آن را در تاريخِ ايران پيش کشيد. گذشته از کندـوـکاو در زمينههايِ دوردستِ تاريخي، کندـوـکاو در تاريخِ دورانِ صدسالهيِ زمينهسازِ انقلابِ مشروطيّت تا انقلابِ اسلامي بيش از همه ذهنها را به خود خوانده است. پرسشی که تماميِ اين جويندگيها و پويندگيها را هدايت میکند، بيشتر بر اين بنياد است که “چه شد که چنين شد؟” يعنی، مردمی که صد سال پيشتر برايِ آزادی و قانونروايي و دموکراسي قيام کردند، چه شد که از فرمانرواييِ دين و “حکومتِ اسلامی” سر درآوردند؟ در اين باب شمارِ بسياری کتاب به دستِ پژوهشگرانِ ايراني و خارجي در اين سالها نوشته شده است. از جمله، فراوان پاياننامههايِ دکتري به قلمِ دانشجويانِ ايراني در اروپا و امريکا در رشتههايِ تاريخ و علومِ سياسي و جامعهشناسي که به صورت کتاب نيز منتشر شده است.
پرسشِ “چه شد که چنين شد؟” بر اين پيشانگاره تکيه دارد که، ما انتظارِ ديگری داشتيم و بر پايهيِ باور به اصلِ پيشرفت در تاريخ— که بنيادِ ايمانِ روشنفکرانه به تاريخ است-- جامعهيِ ايراني ميبايست “به طورِ طبيعي” در جهتِ حرکتِ تاريخ پيش ميرفت و به آزادي و دموکراسي و قانونروايي دست مييافت. حال بايد ديد که “موانعِ تاريخيِ” اين پسرفت چه بوده است. اين جستـوـجوها همچنان بر پايهيِ ايمانِ ديرينهيِ روشنفکرانه به تاريخ و پيشرفتِ آن پژوهش و نظرآوري ميکنند و دلايلِ اين “شکستِ تاريخي” را ميجويند و، سرانجام، علّت را در واپسماندگيِ فرهنگی (از جمله، “دينخويي”)، نقشِ سياستهايِ استعماري، ديکتاتوريِ سلسلهيِ پهلوي، و مانندِ آنها، ميبينند.
به نام خداوند جان و خرد
پاينده ايران
سازمان جوانان حزب پان ايرانيست ، شكل گيري "ائتلاف دانشجويان آزاديخواه ملي" و وطن پرست را به اين فعالان دانشجويي كه پاسداري از حقوق و منافع فرهنگي و اجتماعي و تماميت سرزميني ملت ايران را سرلوحۀ برنامه هاي خود قرار داده اند ؛ و نيز به جامعۀ دانشجويي ايران شادباش مي گويد.

بیش از یکسال است که هرروزه خیابانهای شهرهای ایران پس از وقفه ای چند ساله شاهد برخوردهای زننده و ناقض حقوق بشر نیروهای انتظامی با زنان و دختران متجدد است. در این یکسال نیز همانند سالهای گذشته بازنده محتوم این پیکار نابخردانه، باورمندان به گفتمان حاکم بر کشور هستند.چرا که در این 30 سال همواره مجبور شده اند که برای پیشبرد سلایقشان به سخت افزارانه ترین وسائل ممکن متوسل گردند. اما پیشینه این قبیل برخوردها چه بوده است و چرا در اساس حاکمیت در این شرایط بحرانی اقدام به چنین برخوردهایی می کند؟ این پرسشی است که در این نوشتار تلاش می شود که تا اندازه امکان بدان پرداخته شود.
توضیح:متن ذیل سخنرانی دکتر بابک احمدی نویسنده و روشنفکر معاصر است که بنا بود در مراسم نقد و بررسی موانع سینمای مستقل در ایران،ایراد شود. به دنبال لغو این مراسم با فشار نیروهای امنیتی، بدین وسیله این سخنان در اختیار خوانندگان قرار می گیرد.
دوستان عزیز
من به خاطر برخی از کتاب ها و مقاله هایم که موضوع آنها هنر سینما است،خود را متعلق به "خانواده سینمای ایران"می دانم و آرزوی پیشرفت و نام آوری سینماگران هنرمند ایرانی را دارم.سال ها با شادی و سربلندی،شاهد آن پیشرفت بوده ام.اما متاسفانه در سه سال گذشته به دلیل سیاست های فرهنگی واپس گرایانه و فرهنگ ستیزانه شاهد رشد سانسور و سخت گیری نسبت به کار هنرمندان و سینماگران هستم. سرنوشت فیلم های ممنوع شده(چون فیلم مهرجویی عزیز) و بازیگرانی که به آنها بی احترامی می شود(چون سرکارخانم گلشیفته فراهانی) و ممانعت از ساخته شدن فیلم های بسیاری از سینماگران جوان،وظیفه دفاع از حقوق این هنرمندان و یاری به رشد فرهنگ ملی را پیش روی ما می نهد.
مدیران فرهنگی به صراحت اعلام می کنند که در شرایط آرمانی، اساسا هنر سینما وجود نخواهد داشت. آنان از "زیرپاگذاشتن هنرمندان" یاد می کنند،فرهنگ را به عرصه جنگ تشبیه می کنند و از پاتک های ضروری سینماگران یاد می کنند. نمی دانند که هنر صحنه ایجاد تفاهم انسانی است و نه جنگ.
در برابر اینان که از سرنوشت کسانی که در تاریخ نه چندان دور، هنر را در خدمت ایدئولوژی یا در خدمت قدرت حکومتی می خواستند بی خبرند و درسی نگرفته اند،وظیفه ما سنگین تر و دشوارتر می شود. ما نه فقط از حقوق دموکراتیک سینماگران خود دفاع می کنیم، بل از آزادی و حیثیت ملی خود نیز دفاع می کنیم.
امیدوارم در بهار آینده(به رغم هر سخت گیری و مداخله غیرقانونی)از راهی دموکراتیک،مدنی و غیر خشونت آمیز به این سیاست های ضدفرهنگی پایان دهیم و شرایطی ایجاد کنیم که هنرمندان و سینماگران احساس کنند که در میان مسوولان سیاسی و فرهنگی کشور پشتیبان و مدافع دارند و در فضای آزاد تری به آفرینش هنری بپردازند و حقوق انسانی آنها رعایت شود
|
حق تعیینسرنوشت، بخشی از پژوهشی به نام «حقوق مردم» است. این بخش به فصلهائی مانند: پیشینه تاریخی ـ سیمای دوگانه ـ قانون اساسی ـ استعمارزدائی ـ حاکمیت دولت ـ جدائیخواهی ـ یکپارچگی و... (همه با افزودن «حق تعیینسرنوشت» بی یا با واو عطف) تقسیم شده است. موضوعهای بسیاری در این نوشتار نیامده و یا کوتاه شده است؛ مانند: تعریف حقوقی و پیشینه تاریخی و.... زیرا دکترین نوینِ حق تعیینسرنوشت، بویژه در بیرون از کشور، بیشتر مورد نیازاست؛ در حالی که ما، بیش از مرزهای نوین، به نوسازی یگانگی ملی نیازمندیم. | |
|
تا پیش از رویدادهای یوگسلاوی تصور میشد که اجرای حق تعیینسرنوشت باید به تاسیس یک دولت برای هر ملت بیانجامد. این همانند دانستنِ حق تعیینسرنوشت باحق ایجاد دولت، ناشی از بیماری ملیگرائی و یا قومگرائی افراطی بود که تا کنون نیز، نزدِ برخی از گروهها، ادامه دارد. در این نوشتار، پیش از پرداختن به موضوع عنوان شده، یادآوری نکتههائی را برای بررسی بیشترو اظهار نظراز سوی همه پژوهشگران لازم میدانم: | |
سن بلوغ زماني است كه از آن پس، كودك دوران كودكي و به اصطلاح بيمسئوليتي را پشت سر گذارده و با ورود به دنياي بزرگسالان، در برابر قانون، مسئول شناخته ميشود. به موجب مفاد تبصرهي ذيل ماده 1210 قانون مدني اصلاحي 1361، سن بلوغ در پسر 15 سال تمام قمري و در دختر 9 سال تمام قمري است و حال آنكه مفاد ماده 1 كنوانسيون حقوق كودك، مقرر ميدارد "منظور از كودك، افراد انساني زير 18 سال است." اين تلقي در خصوص سن بلوغ در قانون مدني و تعارض آشكار آن با ماده 1 كنوانسيون مذكور زمينه را براي اعمال مجازاتهاي بسيار سنگين و خشن مانند اعدام، شلاق، قطع اعضاي بدن و سنگسار كه در قانون مجازات اسلامي پيشبيني شده است، در مورد كودكان فراهم ميكند و كودكاني كه مرتكب هر كدام از جرايم احصاء شده، كه مستوجب كيفرهاي پيشگفته است ميشوند، به هيچ عنوان مورد تخفيف يا استثناء قرار نميگيرند و بدون توجه به وضعيت رشد جسمي، ذهني، عاطفي، رواني و اجتماعيشان، مانند بزرگسالان، مسئول شناخته شده و مجازات ميشوند.

ناسیونالیسم یا ملت گرایی از نگرش ها و دستاوردهای انسان مدرن است که به عنوان یک رهیافت سیاسی، نخستین بار در قرن 16میلادی در اندیشه های “نیکولو ماکیاولی” اندیشمند و سیاستمدار ایتالیایی ارائه گردید و سپس در قرن 17 میلادی و درپی انعقاد معاهده صلح وستفالی در اروپا- که نقطه آغاز تشکیل دولت های ملی در جهان بود- ورود تدریجی از جنبه نظر به عرصه عمل را تجربه کرد.
تفاوت میهن دوستی ماکیاولی با آنچه پیش از وی به عنوان رویکردهای میهن دوستی در پاره ای از نقاط گیتی وجود داشت را باید ورود مفهوم “ملت” در کنار مفهوم ”سرزمین” دانست. به این ترتیب ناسیونالیسم فرد را از تعلق به مفهوم نوینی به نام “ملت” آگاه کرده و حس وفاداری وی را به این واحد اجتماعی برمی انگیزاند. از آنجایی هم که لازمه وجود هر” ملت” داشتن “سرزمین” معین است، طبعاً آگاهی به تعلق ملی با آگاهی به تعلق سرزمینی در موازات هم قرار می گیرند. برای ملت نامیدن یک گروه انسانی به لحاظ حقوقی وجود دولت ملی و سرزمین مشخص ضروریست. اما علاوه بر این تاکنون اندیشمندان و صاحب نظران مولفه های گوناگون دیگری را هم برای پیدایش یک ملت مانند تاریخ و فرهنگ یکسان یا تبار و زبان مشترک را برشمرده اند که گفتار مفصل و مستقل دیگری را می خواهد. ولی آنچه در تمام تعاریف متفاوت و گاه متضاد ملت یکسان است لزوم پدیدار شدن “آگاهی ملی” در میان افراد “ملت” یعنی باور به پیوستگی به یک ملت واحد است.